مرتضى مطهرى

223

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

كند ، هزار و يك لِم و كلك و فن است كه آن لباسى را كه فلان كارخانه توليد كرده به تن او بپوشانند . آنقدر تبليغات مىكنند ، آنقدر تلويزيون نشان مىدهد كه وقتى شخص از كنار خيابان رد مىشود و يك مانكن با هزاران طنّازى در يك فروشگاه است ، اين بدبخت بىجهت به آنجا كشيده مىشود . نمىخواهد آن لباس را بخرد ولى روى اين جهت اغفال مىشود . مىرود به خيال خودش دو سه كلمه با او حرف بزند ، ده دقيقه حرف مىزند . يك وقت به خود مىآيد مىبيند كه چند تكه لباس هم زير بغلش است و دارد خارج مىشود . مجبور است آن را بپوشد . اين امر به او تحميل مىشود . تازه اينها تحميلهاى خيلى ساده است والّا همه جور فكر و ذوق و سليقه و عاطفه و همه چيز به مردم به زور تحميل مىشود . اين چه كمالى است براى انسان ؟ ! همان چيزى است كه خودشان آن را « از خود بيگانگى » ناميده‌اند . نهايت از خود بيگانگى در تمدن امروز وجود دارد ؛ يعنى در عين اينكه انسان به‌طور كلى از اسارت طبيعت آزاد شده است ولى همين امر سبب اسارت انسان براى انسان شده به شكل ديگرى و به نوعى بردگى منجر شده است به شكل ديگرى . اين است كه ما در اين جهات نمىتوانيم بگوييم [ جامعهء انسانها تكامل يافته است . ] حتى اگر بگوييم كمال در برابرى است ، عملًا برابرى در هيچ جاى دنيا وجود ندارد . در دنياى امروز نابرابرى بيش از گذشته است . اگر بگوييم كمال در آزادى است ، آزادى در هيچ جاى دنيا وجود ندارد . اگر آن كمالاتى را كه حكما و عرفا مىگفتند در نظر بگيريم كه كمال انسان در حكمت و در وصول به حق است ، آن جور مسائل كه ديگر هيچ چيزش براى انسان نيست . اين است كه در اين بحثهايى كه اينها مىكنند ابتدا بايد خود كمال و استعدادهاى انسان را تعريف كنند و بعد كمال جامعه را كه همان كمال انسان است مشخص كنند كه جامعه در چه نظامى مىتواند انسان را به نهايت استعدادهاى خودش ، به كمال فرهنگى خودش ، به كمال اخلاقى خودش ، به كمال معنوى خودش برساند . گذشته از اينكه براى پيشرفت و كمال هيچ تعريفى ندارند ، « پيشرفت » براى اينها مثل يك امر كوركورانه است كه تدريجاً بشر [ به نقطه‌اى ] مىرسد . يك وقت هست كه انسان از اينجا كه حركت مىكند يك هدف مشخص و يك مسير مشخصى دارد و مىرود . و يك وقت انسان همين قدر جلويش يك مقدار باز است . مىگوييد : كجا مىروى ؟ مىگويد : عجالتاً به آنجا بروم تا بعد ببينم كجا بروم . آنجا كه رفت تصميم مىگيرد بعد كجا برود ، و همين‌طور . لهذا مؤلف مىگويد هدفها تدريجاً متغير است . هدف كه متغير است راه مشخص نيست . حال از كجا كه اين پيشرفت باشد ؟ ! آيا به دليل اينكه ما به آنجا كه رسيديم آنجا تصميم مىگيريم ؟ ! اگر پيشرفت را يك امر جبرى مىدانست آنچنان كه ماركسيستها دانسته‌اند - كه اين قبول ندارد - يعنى